مرسی از لطفتون.........
فعلا بای.............
به دوستای خوب گل عزیز
از اینکه با حضور گرمتون باعث میشید
اپ کنم ممنونم ..... دارم میرم البته برمیگردم...
نمیدونم کی میشه که بیام اما به 20 روز نمیکشه
منتظر حضورگرمتون در زمان نبودم هستم...... مرسی و تشکر
پدر من بسيار زحمتکش است و از صبح تا شب در حال کشيدن زحمت است ! مادرم هميشه ميگويد پدرت خيلی جاکش است ! من معنی اش را نميدانم ولی فکر ميکنم مادرم هم خيلی قدر پدرم را ميداند ! پدرم خيلی قوی ميباشد يک بار که مادرم به مسافرت رفته بود و خانه ما به شدت مکان بود دختری را که در حال فرار بود دستگير کرد و به خانه آورد و به من گفت که فردا صبح او را تحويل خواهد داد ! پدرم خيلی مهربان است و مرا خيلی کتک ميزند ! يک بار که من با تيغ ريش تراشی پدرم پشم های زير بغلم را زدم پدرم خيلی عصبانی شد و با لقد به صورت من کوبيد !
پدر من بسيار تحصيل کرده ميباشد و تا دوم راهنمايی درس خوانده ميباشد و پدر بزرگم هميشه به من ميگويد در خاندان ترک زاده تبريزی فقط پدر تو موفق شده دبستان را تمام کند !
مادر من هميشه در حال گريه ميباشد ! من فکر ميکنم او از دوری پدرم اينقدر ناراحت است چون پدرم شبها تا ديروقت در کار ميباشد !
پدر من در درسهايم به من خيلی کمک ميکند و به من خيلی ديکته ميگويد و من خيلی خوشحالم که پدرم نميتواند ديکته ای را که خودش گفته صحيح کند !
شغل پدر من آزاد است او صبح ها در باشگاه بيليارد مشغول کردن توپ در سولاخ ميباشد و شب ها با دوستانش در حال الواتی ميباشد !
پدر يک فعال سياسی است و شبها با يکی از دوستانش اعلاميه ميچسبانند.
البته من هنوز متوجه نشده ام چرا از اين اعلاميه ها روی در هر خانه ده دوازده تا ميچسبانند ! البته تازگی ها پدرم از لای در می اندازد ! من هميشه دوست دارم مثل پدرم شوم و من بسيار پدرم را دوست ميدارم.
روزنامه کيهان، روز سه شنبه ( ?? ام ) تو صفحه اول نوشته بود: «زنداني گنابادي حافظ قرآن شد» بعد نوشته بود: « اين هموطن خوزستاني ...» ...
خوب نکته اينه که گناباد تو خوزستان نيست، تو خراسانه!
يه تبليغي جديدا تو تلويزيون نشون ميده که ظاهرا مال يک شرکت آموزش کنکور به اسم '' تست قرمز '' هست ... خلاصه يه پسره رو نشون ميده که کتاباي اينا رو مي خونه بعد ميره سر جلسه با خيال راحت تست ميزنه ...
فقط يه نکته اي هست ... اين پسره فقط يه پاسخ نامه دستشه ... هيچ پرسش نامه اي وجود نداره ...!
چند سال پيش توي يه برنامه زنده شبکه تهران (فکر کنم شبهاي تهران بود) احمدزاده بعد از اينکه يکي مسابقه رو برد گفت: هديه اي به رسم امانت به شما ميديم!
يكي دو هفته پيش اين پسره (اميرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذرا يه ماچ از لبات بگيرم و پورنگ هم سرخابي شده!
توي اخبار سراسري بود که آقاي بابان همراه همکار خانومش ميخواست خداحافظي کنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظي مي کنم!
برنامهي صبح ايراني راديو سراسري که از ساعت ? و خورده اي صبح شروع ميشه يک مجري خانم داره به اسم قلع ريز يا مشابه اون که يه روز، گفتند: «يک خبر جالب ميخوام براتون بخونم، تو اينترنت ميگشتم (!) اين خبر رو ديدم که نوشته يک پيرمرد به مدت ?? سال بالاي درخت زندگي کرده» و بعد فرمودند که: «شوخي نيست، طرف ? قرن بالاي درخت بوده!»
آقاي خياباني، بازي ايران / کرواسي : نيمه اول: « ... و يک ارتکاب ديگه از خطا به نفع تيم کرواسي ... »
قبل از اخبار ورزشي در شبکه خبر يهو تصوير اومد روي يه دسته گل روي يه ميزي که توي استوديو بود، يکي از مجري ها اخبار ورزشي صداش مياومد که ميگفت، نه اينو ديگه نذار ديروز پدرمون در اومد!
يکي از برنامه هاي زنده شبانه چند سال قبل بود که تو شبکه تهران پخش مي شد و احمدزاده و حسيني مجرياش بودن. خسرو شايگان (دوبلور) تلفني باهاشون تماس گرفته بود و اينا هم گير داده بودن که يه آهنگي رو که معمولا زمزمه ميکني بخون. هرچي اين بنده خدا مي گفت الآن چيزي يادم نيست ول کن نبودن که يه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صداي خوبي! حالا ميرسيم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقيشو بخونه!
يه دفعه توي برنامه چرا و چيه شبکه تهران آقاجون به يکي از بچه ها گفت يه شعر بخون. اونم شروع کرد به خوندن: چه خوشگل چه خوشگل شدي امشب. بعد آقاجون سريع گفت بسه ديگه.
گوينده اخبار ساعت ? ميخواست بگه وفات پدر آقاي احمدي نژاد گفت: شهادت پدر آقاي احمدي نژاد كه سريع درست كرد. ولي معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه ديگه هم كرد.
بعد از پايان بازي ايران-بوسني فردوسيپور گفت:«بازي زيبايي بود که فکر کنم با نتيجهي پنج بر دو به سود ايران تمام شد!»
یه بارم عمو پورنگ داشته با بچهه حرف میزده میگه عزیزم مامان بابات خونن من باهاشون حرف بزنم بچه ام میگه هستن ولی نمیشه آحه 2 تا یی حمومن بدش یهو برقه استودیو رفت
(قديمي ولي جالب) يه بار تو روزنامه تيتر ميزنن که بهمن عظيمي جان عده زيادي از هموطنانمان را گرفت. چند روز بعد عليه اين بهمن عظيمي صحبت هايي ميشه و آقايون مسئول مي گن که بايد ايشون هر چه زودتر به سزاي اعمالشون برسن!
دم در چيزي نيست.
لنگه ي كفش من اين جاها بود!
زير انديشه ي اين جا كفشي!
مادرم شايد اين جا ديشب
كفش خندان مرا، برده باشد به اتاق
كه كسي پا نتپاند در آن
هيچ جا اثر از كفشم نيست
نازنين كفش مرا درك كنيد
كفش من كفشي بود
كفشستان!
و به اندازه ي انگشتانم معني داشت...
پاي غمگين من احساس عجيبي دارد
شصت پاي من از اين غصه ورم خواهد كرد
شصت پايم به شكاف سر كفش، عادت داشت...!
نبض جيبم امروز
تندتر مي زند از قلب خروسي كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود .....
جيب من از غم فقدان هزار و صدو هشتاد و سه چوق
كه پي كفش، به كفاش محل خواهد داد
«خواب در چشم ترش مي شكند.»
كفش من پاره ترين قسمت اين دنيا بود
سيزده سال و چهل روز مرا در پا بود
«ياد باد آن نهانش نظري با ما بود»
دوستان! كفش پريشان مرا كشف كنيد!
كفش من مي فهميد كه كجا بايد رفت
كه كجا بايد خنديد.
كفش من له مي شد گاهي
زير كفش حسن و جعفر و عباس و علي
توي صف هاي دراز
من در كله ي صبح، پي كفشم هستم
تا كنم پاي در آن
كه به آن «نانوايي» مي گويند!
شايد آن جا بتوان،نان صبحانه ي فرزندان را
توي صف پيدا كرد
بايد الان بروم....اما نه!
كفش هايم نيست! كفش هايم...كو؟!
به نظر شما یک دکتر چگونه می تواند بفهمد یک روانی نیاز به بستری دارد؟
هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک
گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک
سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
روانپزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر میدارد. شما میخواهید تختتان کنار پنجره باشد؟
و در انتظار امدنت روزها را به هم پیوند میزنم و از شبها جزر میگیرم....

هر وقت من یک کار خوب میکنم مامانم به من میگوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب میگیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب میکرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود، چون بابایمان همیشه میگوید مشکلات انسان را آدم میکند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم میخوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم میگوید این ساناز از تو بیشتر هالیش میشود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدمهای بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدمهای کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمیخواهد و دایی مختار هم از زندان در میآید.
من تا حالا کلی سکه جم کردهام و
میخواهم همان اول قلکم را بشکنم و همهاش را به ساناز بدهم تا بعدن به
زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمیکند. همین خرجهای
ازافی باعث میشود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر
خانومش حرفش بشود. دایی مختار میگفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید
حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و
ساناز تفافق کردهایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم.هم ارزان
تر است، هم خوشمزه تراست تازه وقتی میخوری خش خش هم میکند!
اگر آدم
زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور میشود خودش خانه
بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر
زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما
خانوم دایی مختار هم میخواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی میترسید.
ساناز هم از زیر زمینی میترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه
درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه
خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر میکند بعد آشتی
میکند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند بعد خانومش میرود دادگاه
شکایت میکند بعد میآیند دایی مختار را میبرند زندان! البته زندان آدم
را مرد میکند.عزدواج هم آدم را مرد میکند، اما آدم با عزدواج مرد بشود
خیلی بهتر است!

